لعنت به گذشته‌ای که نگذشته.

یه سری فکرو خیال و تصمیمات هست که زاده‌ی لحظات مریضمونه. وقتایی که دپ زدیم؛ وقتایی که از همه دنیا و آدماش متنفریم؛ وقتایی که احساس کمبود کردیم؛ وقتایی که احساس کردیم حقمون خیلی بیشتر از ایناس؛ وقتایی که حس خوب که چی داشتیم…
این فکر و خیالا و تصمیما هیچ وقت نباید حرف شن و به زبون بیان مخصوصن وقتی یه طرفش کس دیگه‌ای هست. خیلی از بغض‌های موندگار این جوری به وجود می‌یان و کهنه می‌شن.

پل‌هوایی سر نفت امشب دلش خیلی گرفته‌بود.

می‌گم “منم می‌دونم باید رفت، نباید موند اما کلن ذات موندن نکبت می‌آره چه فرقی می‌کنه بزاری بری و از اول شروع کنی و جون بکنی برای زنده موندن، باید رفت اما نموند، باید رفت و دید. همه جا رو، همه چیو. بعدشم برگشت و مُرد. زندگی کولی‌وار .” می‌خنده می‌گه ” تریپ ماجراجویی دیگه؟ آره اتفاقن یکی از بچه‌ها تعریف می‌کرد یکی از آشناهاشون، یه زن و شوهر جوون از همین تیپ آدمای ماجراجو بودن. صخره‌نوردی و کوه‌نوردی و این جور برنامه‌ها. یه بارم مث که رفته بودن اورست رو فتح کرده بودن. خلاصه که سر از نپال درمی‌آرن و پسره سوار قایق تو دریا بوده و دختره تو ساحل داشته ازش عکس می‌گرفته که یهو یه گرداب می‌آد و پسره رو می‌بره الان یه ماه گذشته جنازه پسره پیدا نشده. دختره هم مونده اون‌جا و می‌گه  نمرده و برمی‌گرده”می‌خنده باز” می‌گن دریاش می‌ریزه به جنگلای باتلاقی، مرده صددرصد”  ته دلم یه جور بدی می‌لرزه به دختری که منتظره فکر می‌کنم. چقدر تلخ. بغض راه گلوم رو می‌گیره صدای خندش تو گوشم می‌پیچه. یهو جیغ می‌زنه تو گوشی که هــــــو کجایی؟ می‌گم “همین‌جا” می‌گه یادم رفت بگم برات با چه بدبختی‌ای حذف و اضافه کردم….

آیا آدم نفرت‌انگیزتر از شخصی که همیشه نیمه‌ی پر لیوان رو می‌بینه وجود داره؟

1.طبق قضیه‌ی حمار اگر ما یه خر رو ول کنیم میدون تجریش و بهش بگیم برو ونک ولیعصر رو می‌گیره می‌ره پایین. چرا؟ چون خره نمی‌دونه ترافیکه نمی‌دونه اتوبان هست نمی‌دونه اینا رو. اما این راننده‌ای که من به دلیل عجله‌ی زیاد و نبود ماشین خطی مجبور شدم با ماشین قراضش دربست بگیرم. خر نبود و ولیعصر ُ مستقیم نرفت تا پایین. چی کار کرد؟ ساعت 6 و نیم اوج ترافیک زد از الهیه  و جردن رفت و هر چی من اعتراض کردم آقا اتوبان هست، من اگر عجله نداشتم که دربست نمی‌گرفتم و اینا گفت خانوم الان اون‌ور قلفه! مرتیکه چه جوری وقتی تو ترافیک سرسام‌آور جردن ماشینت با سرعت یک سانت در ساعت حرکت می‌کرد می‌گفتی اتوبان قلفه؟! پدسّگ گاو.
2. نه‌که همون اول رفتم گفتم دربست، نع. اول رفتم واسادم تو صف خطی‌های ونک. نفرات بعد از من یه زن و شوهر جوون بودن زن محجبه بود قیافه‌ی نازی داشت و معلوم بود ناخوشه. ینی معلوم بود حالش خیلی بده. ما یه ربع ساعتی معطل واسادیم و تو این ربع ساعت زن بیچاره هی به شوهرش گفت حال من بده بیا دربست بگیریم شوهر گفت واسا حالا پن‌دقه .و بیکارم وانساده بود که! هی از بالا تا پایین ما-من و اون دختری که تو صف نفر اول بود- رو برانداز کرد. یه جوری نگاه می‌کرد مرتیکه انگار لخت جلوش واسادی هیز معمولی نبود هیز پدسّگ بود.هیز پدسّگ هیز پدسّگ. نفهمیدم آخر زن بیچارشو با دربست برد یا نه.
3. باور کنید سر همین دو مورد امروز اعصاب روان من رفته بود یه جای دور.سر اولی که نزدیک بود بشینم رو جدول خیابون زار بزنم انقد که حرص خورده بودم و ترسیده بودم حتی. الان احساس می‌کنم بهترم :)

[تخلیه‌ی روحی روانی]

برای هر دردی درمانیست و درمان همه دردی خواب است.

کلاس اول ابتدایی معلممون برای این‌که کوچیکتر بزرگتر رو یادمون بده گفت: این > یه نهنگه بچه‌ها یه نهنگ گُشنه که همیشه می‌ره عدد بزرگترِ رو بخوره. اون جلسه‌ای که اینا رو بهمون یاد داد رو دیشب می‌دیدم تو خواب و بیداری و تب و سرفه. مثل الانم سرماخورده بودم یه بچه فسقلی که دماغش قرمز شده از بس دستمال چهارخونه‌ی پارچه‌ای رو کشیده به دماغش. اینا اما برام مهم نبود چیزی که مهم بود روپوش مدرسه‌ی خیلی چروکم بود. یه بچه‌ی سرما خورده‌ی فسقلی که مانتو شلوارشم چروکه:( صب از مامانم پرسیدم من ابتدایی بودم مانتو شلوارمو اتو می‌کردی همیشه؟ یه جوری نگام کرد گفت بـــعله اتو می‌کردم بیا قرصتو بخور تا هممونُ مریض نکردی!

خوابم نمی‌اومد، رفتم دراز کشیدم و چشامو بستم شاید خواب به چشمام بیاد. یه دفعه دیدمت که داری می‌چرخی تو خونه‌ای که می‌دونستم مال خودته، یه جوری سبکی بودی مثل آدمی که تکلیفش مشخص شده، دیدمت که رفتی سراغ یخچال بازش کردی یه سیب سبز برداشتی اومدی تو هال. رفتی سمت تلویزیون، دوروبرت دنبال ریموت گشتی. یهو رو میز عسلی کوچولوی بغل کاناپه چشمت افتاد به موتوره، یاد من افتادی. یه لبخندی نشست رو لبات. شمردم یک دو؛ سه نشده لبخنده محو شد. رفتی دستی تی‌وی رو روشن کردی اومدی نشستی رو کاناپه و گاز زدی سیب‌تُ. من بغض کردم. دلم گرفت که شده بودم یه لبخند دو سه ثانیه‌ای. دلم گرفت که یادم به دقیقه نکشید. یهو به خودم اومدم که اینا همش خوابه، خوابی که تو بیداری می‌بینم. بغضم ترکید.

می‌گفت: می‌دونی زندگی سگی ینی چی؟ ینی وقتی یه روز کامل یه صب تا شب کسی بهت نرینه خودت از خوشحالی از ناباوری از هرچی به خودت می‌رینی. وقتی همه چی خوبه همه خوبن ینی یه جای کار بدجوری داره می‌لنگه. گفتم … نه هیچی نگفتم.

ARCHIVE