میبینی دیگر روزهای نکبت هم به همان سرعت روزهای شادی شب میشود، انگار زمان هم از بازی خسته شده کنار کشیده چشمانش را بسته تا وسوسه نشود یک وقت کِش بیاید؛ رام شده. همه چیز انقدر سریع میگذرد که به پشت سر که نگاه میکنی یک ماه پیش را خیلی دور میبینی انگار صد سال گذشته .کی گذشت؟ کی زخم زد؟ کی زخم کهنه شد؟ کی کینه شد؟!
چشم بر هم زدنی فاجعه میگذرد. این است که دیگر نمیترسم. هر اتفاقی بیافتد دیگر مهم نیست،میخواهم بنشینم کناری و ببینم که چه طور یکی یکی اتفاق میافتند، روزها در بدی از هم پیشی میگیرند و این منم که کرخت شدم. دیگر عمق فاجعه ترسناک نیست خنده دار است و منم که در این بیحسی مطلوب فرو رفتم. من هم دیگر مثل زمان از بازی کنار کشیدم تو بگو سه هیچ بازنده. بازی تمام شد .گاهی نفس راحت سهم بازندهها میشود.


14 comments
Comments feed for this article
2009/07/04 در 11:18
sin
عادت يادمان دادند براي همين وقت مبادا. من خم شدم و بند كفش هايم را سفت كردم. بايد مي دويدم. خدايا اين عصر داغ تيرماه، هيچ كوچه ي بن بستي نگذار سر راهم. خدايا يك نيرويي بده كه بتوانم تند تر برسم يك جاي امن. من از برخورد باتوم با شانه هاي ضعيفم، مي ترسم. من از نگاه آن مرد سياه چهره، مي ترسم. خدايا فقط امروز مرا از بن بست ها نجات بده. فردا مچ بند سبزم را گره مي زنم به ضريح امامزاده داوود، براي اجابت دعاي هزارساله ي خشكسالي يك ملت
2009/07/04 در 11:38
پرسه
perfect
2009/07/04 در 15:03
nightmarish
kheilbahosham ke fahmidam
az lahne tarze neveshtanet fahmidam :D
:)) اشتباه میکنی باهوش
2009/07/04 در 19:54
Eric Calabros
ترامادول
2009/07/05 در 08:49
nightmarish
hala shayad ye ghesmataesh fargh kone vali aslesh hamun zehnie ke poshetesh khabide ya bidare
:D
eheyn
2009/07/05 در 09:42
Calabros
اغلب عقده ها هم از بی سوادی شکل می گیره
2009/07/05 در 11:16
داروگ
خيلي دوسش داشتم … آره گاهي نفس راحت سهم ماست، سهم بازنده ها ، سهم بازنده هاي اميدوار
2009/07/05 در 15:52
آریبابا
پست های جدیدت انصافاً دوست داشتنی بودند.
2009/07/05 در 18:11
.
صدایی نیست اما بیداریم
بیداریم و با چشمانمان فریاد می زنیم
بخواب و آشفته بخواب
آشفته بخواب ای دژخیم
این بار که بر خاستیم
دیگر امیدی نمانده برایت
می دانی که نمی توانی حریف این همه چشم شوی
چشمان “پیمان” را که ببندی
من به جای او می بینم
صدای من را که خفه کنی
شهرم به جای من فریاد میزند
وایرانم ..
ایرانم به جای ما فریاد میزند
بخواب…
و دنیا به جای تو می شنود
آشفته بخواب ای دژخیم …
دوست عزیز
پیمان عارف روزنامه نگار و دانشجوی ستاره دار کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه تهران که در حال
گذراندن خدمت سربازی بود به اتهام وبلاگ نویسی و مصاحبه بارساناهای فارسی زبان توسط دادسرای نظامی گیلان با نیابت قضایی ازدادسرای نظامی تهران باز داشت شد .
لطفا برای حمایت از آزادی او در صفحه ویژه پویش برای آزادی پیمان عارف امضا کنید :
http://www.gopetition.co.uk/online/29043.html
به امید آزادی تمام زندانیان سیاسی
2009/07/07 در 17:28
FM
عمق فاجعه
2009/07/08 در 17:39
پسر بالغ
ok
2009/07/13 در 07:34
مریم
نمی دونم چرا من احساس باخت ندارم. احساس خوبی نیست وقتی به بعضی جنبه های قضیه نگاه می کنم ولی از نوع باخت هم نیست. راستش من انتظار اتفاق قریب الوقوعی که در دو سه هفته بتونه کن فیکون کنه نداشتم شاید به همین خاطره که فکر نمی کنم تموم شده باشه.
2009/07/13 در 22:35
حسام
کارش چندتا قرصه، یه لیوان آب…
2009/07/15 در 15:43
6
فرصت رو واسه کرختی و بی غیرتی و بی اعتنایی از دست نده. خیلی خوبه!