احساس می‌کنم بیشتر از هر وقت دیگه‌ای دارم از زیبایی محروم می‌شم. چشمام همین جوری می‌چرخه دنبال زیبایی. تو رفتار ادما، قیافه‌ی ادما، نمای خونه‌ها و مغازه‌ها. ممنون آدمای زیبام. ادمایی که لبخند قشنگی دارن، آدمایی که صورت مهربون و زیبایی دارن، دخترا و پسرایی که قشنگ لباس پوشیدن، خانومای مسن خوش تیپ و آرایش کرده و مرتب، بچه‌های کوچیک با موهای فرفری و لباسای فسقلی نازشون، آدمای مهربون و گرم، پیرمردای بذله‌گوی تو تاکسی، فروشنده‌های با حوصله. مسئولین که میان تو تلویزون حرف بزنن و شبیه کلاغ و میمون و کفتار نیستن، ادمایی که حرف دهنشون رو می‌فهمن، آدمایی که زخم زبون نمی‌زنن سرت داد نمی‌زنن. می‌گردم تو این عکسای فلیکر زل می‌زنم به عکسای قشنگ. از عکس یه ماگ تا یه جای برفی، یه خونه تو جنگل یا جایی که داره بارون میاد. زل می‌زنم به مامانم به دوستام به خانواده‌م زل می‌زنم به آقایی که همسن بابامه و داره کتاب آموزش زبان انگلیسی می‌خونه تو ون. دلم می‌خواد بگم ممنون آقا. ممنون خانومی که بغلم نشستی و انقدر بوی خوبی می‌دی. مرسی خانوم از مانتو باغچتون. مرسی آقا از لبخند قشنگتون. مرسی نی‌نی‌هه از این صداهایی که داری از خودت درمیاری مرسی مامان نی‌نی از این حواس پرتی خوب و نرمی که داری مرسی آدمای این خونه‌هه که بالکن به این قشنگی دارین گلای به این خوبی دارین…

چندوقت پیش تو خیابون یه بیلبورد زده بودن تو این مایه‌ها که «شهروند گرامی بالکن خانه‌ی شما بخشی از نمای شهر ماست» و زیرش یه عکس از یه بالکن زشت انداخته بودن که چرک بود و پر از لباسای اویزون شده‌ی با رنگای تاریک. از جمله‌ش خوشم اومد ولی من اگر بودم عکس اون بالکنه با اون گلای رنگی رنگیشو زیرش چاپ می‌کردم.