یه زمان مربی مهدکودک بودم جایی که بچه‌های 6 ماه الا یک سال رو نگه می‌دارن، از این بچه‌هایی که می‌افتن زمین می‌خندن، سرشون می‌خوره به در و دیوار یکم نگات می‌کنن می‌خندن، اب دهنشون همین جور روونه. بعد هی الکی ذوق می‌کردن دست می‌زنن، توپول بودن. دندون نداشتن یا یکی دوتا کوچولو داشتن. بعد من می‌شستم اینا رو نگاه می‌کردم تا وقتی ساعت کارم تموم شه و مادراشون بیان. از من تشکر می‌کردن و بچه رو می‌گرفتن از دستم می‌گفتن چه طوری قلی مامان؟ خاله رو که اذیت نکردی؟ بعد بچه غش می‌کرد از خنده. من لبخند می‌زدم لبخند تخمی و مامانش می‌گفت ای جان و لب و لوچه بچه‌هه رو پاک می‌کرد و می‌رفتن. می‌اومدم خونه زیر کتری رو روشن می‌کردم باس چایی. می‌اومدم با لباس پهن می‌شدم رو کاناپه نیم ساعت بعد تی‌وی روشن می‌کردم کانالا رو جابه‌جا می‌کردم، بلند می‌شدم لباسم رو عوض می‌کردم، چایی دم می‌کردم تلخ بدون قند می‌خوردم. دوباره می‌شستم رو کاناپه کانالا رو عوض می‌کردم. نگاه می‌کردم به ساعت بلند می‌شدم یه املتی چیزی درست می‌کردم می‌خوردم می‌رفتم می‌خوابیدم تا فردا صبحش