یه زمان مربی مهدکودک بودم جایی که بچههای 6 ماه الا یک سال رو نگه میدارن، از این بچههایی که میافتن زمین میخندن، سرشون میخوره به در و دیوار یکم نگات میکنن میخندن، اب دهنشون همین جور روونه. بعد هی الکی ذوق میکردن دست میزنن، توپول بودن. دندون نداشتن یا یکی دوتا کوچولو داشتن. بعد من میشستم اینا رو نگاه میکردم تا وقتی ساعت کارم تموم شه و مادراشون بیان. از من تشکر میکردن و بچه رو میگرفتن از دستم میگفتن چه طوری قلی مامان؟ خاله رو که اذیت نکردی؟ بعد بچه غش میکرد از خنده. من لبخند میزدم لبخند تخمی و مامانش میگفت ای جان و لب و لوچه بچههه رو پاک میکرد و میرفتن. میاومدم خونه زیر کتری رو روشن میکردم باس چایی. میاومدم با لباس پهن میشدم رو کاناپه نیم ساعت بعد تیوی روشن میکردم کانالا رو جابهجا میکردم، بلند میشدم لباسم رو عوض میکردم، چایی دم میکردم تلخ بدون قند میخوردم. دوباره میشستم رو کاناپه کانالا رو عوض میکردم. نگاه میکردم به ساعت بلند میشدم یه املتی چیزی درست میکردم میخوردم میرفتم میخوابیدم تا فردا صبحش
diis› shared items
- خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
ARCHIVE
Links
- a minimalist in mairyland park
- Inner imago
- my view
- Persian Darkstyle
- selt-kontroll
- sloth
- stripped off
- قلمهای کاغذی
- قره قوروت
- مهران
- ماهزده
- مجازیه من
- چند وقت یه بار
- نیروانا
- هورایزن
- ویارهای پسری آبستن
- واگن درجه 3
- وبلاگم
- یک مهندس خسته
- کوتلاس
- کوتهنوشت
- گفت و چای
- گرگ و میش
- پوتشکا
- آه، پس که اینطور
- آشیق سرسونت
- افاضات
- اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد پسر من بود.
- اگزيستانسياليسم از منظر فوکو
- اپیوم
- اتاق تمام فلزی
- اسپایدرمرد
- بیرون قاب قدم بزنیم
- تریلوژی
- تراموا
- حقایق دربارهی نازلی دختر آیدین
- حس یازدهم
- داستان کوتاه
- در قند قزلآلا
- روزهای ابری من
- زبلخان
- زرافهی ایدهآلیست
- سلسله احدایث آزموسیث
- سیسومزا
- شهر بیدار
- شیشکوفسکی
- شراب تلخ
Blog Stats
- 27,208 hits

2 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
2011/01/25 در 12:22
آق رضا
بابا اینا که باز خوبن. ورزش و اردو بردن یه سری بچه ی تغص (املاش؟) 8 تا 12 ساله نمی دونی چه مصیبتیه … شستن بچه شیش ماهه کار وحشتناکی نیس ولی دم و دقه جدا کردن اون بچه ها که هی با هم دعوا می کردن (مال محله قلعه مرغی و اینا بودن آخه) … تا یه هفته از زندگی سیرم میکرد, تا هفته ی بعدش!
2011/01/26 در 17:00
محمّد
نمیدونم چرا اولین بار که خوندم، حس اینو داشتم که از بودن با بچهها راضی هستی و خندهها و کارهاشون رو دوست داری. و وقتی هم میرسی خونه، هنوز تو فکرشونی و همین جوری وقت میگذره تا فردا برسه.
بار دوم که خوندم، کلاً همه چی عوض شد البته. این خستگیه، اون لبخندی که به مامانشون تحویل میدادی، اون روتین شدن همه چی و …
فکر کنم سر و کله زدن با یه سری بچه، اونم توی اون سن صبوری زیادی بخواد. واقعاً جون آدم رو میگیره…