خاله‌ی مامانم از در اومد تو گفت ای وای ای وای و زد زیر گریه، مامانمم زد زیر گریه. گفت «دیدی چی شدم دیدی به چه روزی افتادم» خاله‌ش گفت «من بمیرم برات پری» من گفتم «وااا خاله چشه صحیح و سالمه که، بیا بشین. مامان چرا این جوری میکنی؟»
مامانم با بغض گفت «بشین خاله» بعد حال شوهرش رو پرسید و اونم گفت که شوهرش الزایمر گرفته و رفته از خونه بیرون یه روز شب داغون اومده و می‌خواسته بره بانک رفته بوده نمی‌دونم کجا و گم شده بوده و اینا. من داشتم چایی می‌ریختم. گفتم «دختراتون چطورن خاله جان؟» گفت» خوبن، بدبختن دیگه.» یه آن دلم خواست بخندم به این پارادوکس جاش لبخند زدم گفتم خدا نکنه این چه حرفیه. چایی تعارف کردم، گفت «قربون دستت برم» دوباره گفتم «خدا نکنه»  برگشتم به مامانم تعارف کنم از یقه باز لباسش باز بخیه‌ها رو دیدم و جا خوردم صد دفعه دیدم و هر دفعه جا خوردم. مامانم گفت «شکلات بیار برای خاله با شکلات بخوره.» خاله گفت «قند دارم.» مامان گفت «خرما بیار.» خرما اوردم، میوه گذاشتم، نشستم کنارش. گفتم «خودتون چطورین خوبین؟» گفت «چه خوبی؟ بدبختم دیگه». می‌خواستم بگم منم به جاش گفتم «این حرفا چیه.» گفت «هستم دیگه.» می‌خواستم بگم چَشم. جاش هیچی نگفتم. گفت «بهتری پری جان چشمات خیلی بهتر شده.» مامانم با لحن خسته گفت «چه می‌دونم چی بگم.» گفتم «خیلی بهتر شده» و یه جوری به مامانم نگاه کردم که ینی ادا خیلی بهتر شدن رو دربیار دیگه پیرزن رو خون به جیگر کردی. نگرفت چی می‌گم گفت «پاشو کیک بیار برای خاله.» خاله گفت «بزار بشین یه دیقه. خسته شد.» مامان گفت «از صب داره پذیرایی می‌کنه همه کارا رو می‌کنن دوتایی. گفتم کارگر بگیرم درست حسابی بیاد یکم تمیز کنه خونه زندگی رو.» که ینی همه کارا رو درست حسابی نمی‌کنن. خندیدم گفتم «نمی‌خواد کارگر بگیری خودمون درست حسابی کار می‌کنیم از این به بعد» خاله‌ش گفت «دیگه چی کار کنن زندگیت مثل گله که» و کیک رو از دست من گرفت کیک خونگی بود همسایه‌مون فرستاده بود. گفت شوهرش عمل کرده چشماشو چند ماه پیش مامان گفت «وا چرا نگفتید می‌اومدم ملاقاتش» خاله‌ش توضیح داد که حتی به بچه‌هاشم نگفته بوده شوهرش و به اینم نگفته بوده و رفته عمل کرده اومده. بیمارستان پرسیدن کس و کار ندارین؟ گفته نه ندارم. گفت «خون به جیگرم کرده پری یه روضه نمی‌تونم برم بشینم. بهش میگم بزار با بچه‌های برادرت برم یه مشهد زیارت. فحش رو می‌کشونه به خدا و پیغمبر.» اشکشو پاک کرد گفتم «ثوابشو می‌بری خاله جان گریه نکن، دوست نداره دیگه نرو.» دلم می‌خواست بگم بکشش خب. گفت «دلم می‌خواد اخر عمری برم روضه برم زیارت فردا بمیرم اون دنیا جواب خدا رو چی بدم؟» فک کردم به خداش که با این همه بدبختی که بهش داده اون دنیا می‌خواد بپرسه چرا روضه نرفتی یاد مامان بزرگ خودم افتادم که هیچ تو قید و بند این چیزا نبود. مامانم گفت «سخت نگیر دیگه دوست نداره، نرو. دخترا چه طورن؟ زنگ زده بودن یکی دوبار بیمارستان بودیم، پیغام گذاشته بودن. گفتم بعدن شمارشون رو بگیرن بچه‌ها بگن اومدم خونه.» خاله‌ش گفت «اونا هم بدبختن دیگه…» فک کردم تو این خونه الان همه بدبختن حتی اونا که نیستن