داستان کتاب خیلی تلخ بود. خیلی تلخ. انقد که دلم خواست بشینم تا خود صب براشون، برای همه شخصیتهاش گریه کنم. نمیدونم چرا همه چی انقد تلخه مهربونی و اتحادی که تو خونه هست تلخه، آرامشه تلخه حتی به کتاب هم که پناه میبرم تلخه. تلخ خوب مثل قطره فلج اطفال.
یه چیزی که این روزا خیلی حالم رو خوب میکنه آشپزخونهس. تو آشپزخونه که هستم خودم یادم میره انگار همه مغزم پاک میشه و یه لیست توش ظاهر میشه زمین رو بشور، ظرفها رو بشور لباسا رو بنداز تو ماشین، غذا بپز، دستمال بکش و هزار تا کار ریز و درشت. یه بار که کوزت وار افتادم به جون کفِش و داشتم حسابی میسابیدمش یه قطره خون چکید روی سرامیکای سفید. خون دماغ شده بودم بعد داستانش پشت سرش اومد دختر تنهایی که جز یه مادر مریض تو این دنیا کسی رو نداره رنگ پریدهس همیشه یه پیرن سفید میپوشه بلند تا روی زانوهاش با اون پاهای لاغرش و موهایی که وقت نمیکنه شونهشون کنه. خونه مردم کار میکنه که خرج مادرش رو بده خودش هم علائمی از بیماری مادرش(خون دماغ شدن لابد) رو داره اما به روی خودش نمیاره. زمینای کثیف رو میسابه و تو لیوانای شیشهای زشت قهوههای بدمزه میخوره تکیه میده به دیوار و برای خودش و سرنوشتش که هیچی نی جز فقر و مریضی گریه میکنه. بعضی وقتا مادر جوون و بیحالیم که بیماری وسواس داره میافته به جون لک روی کاشیها و سرامیکا گریه میکنه وقتی لک رو که برای خود کاشیه نمیتونه پاک کنه دوتا بچه داره بچههاشو انقد میشوره هی کوچیک میشن هر روز کوچیکتر و کمرنگتر میشن. فقط اینا نیست داستانای خوشم هست.

2 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
2011/02/13 در 22:39
وهم سبز
عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی
2011/02/15 در 23:27
diisignotis
در این حد عالی که گفتی شعرای توئه عزیزم