این چندوقته حتی خوشحال بودن انرژی زیادی از من گرفته. معمولی بودن. این که بشینم یه فیلم رو ببینم بدون این که مدام ذهنم حول اتفاقایی که این مدت افتاده پرسه بزنه و مدام و مدام سعی کنم ذهنم رو فریب بدم و بکشونمش پای فیلم که تمرکز کن، بشین این فیلم لعنتی رو ببین. احساس میکنم هیچی انرژی ندارم دیگه. نه این که فقد روحم خسته باشه یه جسم خسته هم دارم انگار خستگی روحی تهنشین شده تو کل بدنم از پاهام شروع کرده و همین جوری داره میاد سمت بالا. امروز یه مسیر خیلی کوتاه رو پیاده میرفتم و سایه هم بود و موزیک خوب هم گوش میدادم و اگه خودم بودم دوس داشتم این مسیر تا خود صبح طول بکشه اما چیزی که اون لحظه میخواستم یه ماشین یه تاکسی کوفتی بود که همین چندقدم رو برسوندم. احساس درگیری شدید با خودم داشتم، حس این که کاش این من مثل لباس بود میشد درش بیاری بندازیش یه گوشهای و فرار کنی، یکی دیگه شی اصلا. این که حتی میشد بری و دیگه نگاه نکنی پشت سرت رو. نه که نگاه نکنی، حتی فکر این که میتونی برگردی و نگاه کنی هم نکنی. امروز «اینجا بدون من» دیدیم فیلم با این که مصنوعی بود موضوع جالبی داشت، این که یه خانواده چه جوری به فنا رفته بودن سر یه مشکل جسمی یکی از اعضا. حالا شاید یکی بیاد بگه موضوع فقد اون مشکل جسمانی نبود و فلان بوده و بیسار بود اما به نظر من مشکل همون بود. همین که یکی از اعضای خانواده یهو از مسیر نرمال بودن و سلامت بودن خارج میشه و تو هیچ کاری نمیتونی براش بکنی. تمام حالتهای «احسان» فیلم رو درک میکردم. تمام ناآرامیهاش رو. این که گیر افتاده و کاریم نمیشه کرد. جایی هم نمیشه رفت. حتی اگه بلیط رو هم بخری تصمیم رو هم بگیری باز نمیتونی بری. گیر کردی جایی هم اگر داشته باشی بری ذهنت رو دیگه نمیتونی ببری. نمیتونی خارجش کنی از وضعیت. شاید فقط گاهی بتونی یه ساعتایی رو نفس بکشی، به اندازه یه سینما رفتن شاید…
به نظرم یه اتفاقایی برای یه سری ادما میافته که درک نشدنیه. ممکنه بشنوی متاثر بشی، غمگین بشی و فکر کنی وای چه وضعی دارن ممکنه دلت بسوزه حتی اما درک نکردی و مساله حتی اینم نیست. اینه که درکم کنی کاری نمیشه کرد. این که هیچ ادمی با هیچ قدرتی نمیتونه هیچ کاری بکنه. باید بپذیری زندگیایه که داغون شده. زندگیای که فنا شده. خیلیا میگن که وضع اینجور نمیمونه و ثابت نمیمونه و این حرفا اما به نظر من همه اینا چرتوپرته. ثابت هم نمونه بالاخره یه روزی این وضع، این وضع تحمل نشدنی بوده، وضعی که انگار یکی جلوی نفست رو گرفته و خواسته تو اون حال باسش بدویی. یه روزی این وضع بوده. یه روزی این همه به فنا رفتی. چیزایی دیدی که برای تحمل کردنشون مجبور شدی هر دفعه یه قسمتی از جونت رو از تحمل و ظرفیت و جوونیت رو بزاری. یه روز به خودت اومدی و دیدی تو شناسنامهت نوشته 22 اما تو جای یه ادم 60 ساله تحمل کردی، جای یه ادم میانسال موقعیتهایی که فکرش رو هم نمیکردی یه زمان برات به وجود بیاد مدیریت کردی و اندازه یه ادم پیر خسته از زندگییی. حالا همه چی هم درست شه یه روزی، معجزه شه اصلا یهو باز این خستگی این عصبانیت این ظرفیت پر رو مجبوری دیگه تا اخر عمر دنبال خودت بکشی. خلاصی ازش ممکن نیست، توضیحش حتی ممکن نیست …
