من از این خونه متنفرم از تاریک بودنش، از همسایه‌هاش، از محله‏‌ش، از اتاقا و دیواراش، از حموم کوچیک و آشپزخونه‌ی دراز و معماری مزخرفش اما بیشتر از همه از شوم بودنش بدم میاد. بعد این همه مدت که یکی‌یکی اعتقاداتم رو از دست دادم چیزی که هنوز بهش اعتقاد دارم خونه‌های شوم و خونه‌های خوشن.
یادمه بچه که بودم سه سال خونه عمه‌م مستاجر بودیم. یه خونه دو طبقه بود و طبقه اولش با حیاط بزرگ و آشپزخونه و حموم ته حیاط برای ما بود. خونه‌مون درواقع هیچ اتاق خوابی نداشت دوتا اتاق بزرگ تودرتو بود. یه پنجره‌ی خیلی بزرگ داشت رو به حیاط. درواقع اتاق تهی یه دیوارش کلن پنجره بود. حیاط بزرگش یه حوض کوچیک داشت و دو طرفش دوتا نوار باریک باغچه بود. مامانم مرغ و خروس نگه می‎‌داشت. مرغاش همین جوجه رنگیا بودن که تاریخ انقضاشون دو روزه اما مامانم بزرگشون کرد و بعدن یه خروسم به جمع مرغا اضافه شد. چهار تاشون و خروسمون رو خوب یادمه اما بقیه‌شون رو نه. فک کنم کلن نه تایی بودن. اسم یکیشون طلایی بود یکیشون کاکلی، نجیبه و قدم‌خیر و اسم خروسمون هم جانعلی بود. پشت اسم هر کدوم یه داستانی بود باس خودش. مامانم جانعلی رو خیلی میزد چون سروصداش زیاد بود و صدای عمه‌م در میومد. یادمه کاکلی خیلی زشت و ریز بود و بقیه مرغا خیلی اذیتش می‌کردن اما مامانم می‌گه که خروسه اونو از همه بیشتر دوس داشت و اونم از همشون بیشتر تخم می‌ذاشت. تا تخم می‌ذاشت مرغای دیگه می‌دوییدن که تخمش رو بشکونن باس همین که بود که کم‌کم عادت کرد جلوی پای مامانم تخم بذاره. ازاون جا که رفتیم بابام مرغا رو برد برای دوستش که می‌گفت جا داره نگهشون داره. مامانم دو روز تموم تو خونه جدید میون اثاث چیده نشده گریه کرد انگار که خانواده‌مون نصفه نیمه اومده بودن خونه جدید. اما خونه جدید هم  خوشگل بود الان که فکرشو می‌کنم. یه اپارتمان 4 طبقه 8 واحدی این یکی معماریش خیلی عجیب بود من خیلی بچه بودم که حالیم شه چه خونه خفنیه اما خیلی خوب بود، با این که میشه گفت بزرگ بود ولی یه اتاق خواب بیشتر نداشت و پر پنجره بود. 4 تا پنجره فقد پذیرایی و حال داشت. خیلی روشن بود، پرده‌هامون حریر بودن و نور میومد و بیرون نمی‌رفت. خونه خوشی بود 5 سال زندگی کردیم اونجا و همیشه لبامون خندون بود تا وقتی خونه خودمون آماده شد. این خونه اما تاریک و گرفته و شومه از وقتی واردش شدیم مرتب اتفاقای مزخرف افتاده از دزدیدن ماشینمون همون روزای اولی که اومده بودیم تا سکته مادربزرگم و حالا هم مامانم.  خیلی غمگینه که روزایی که هیچی نمی‌فهمیدم تو خونه‌های قشنگ زندگی کردم و الان زندونی این خونه شدم.

دلم می‌خواد یه روز اگه قرار بود خونه‌دار شم؛ خونه‌ای باس خودم؛ از آدمایی که قبلن توش زندگی می‌کردن بپرسم هیچ خوش بودن تو این خونه؟ دلم می‌خواد خونه‌م روشن باشه خیلی روشن باشه بالکن بزرگ داشته باشه و بشه صندلی حصیری بزرگ بذاری و بشینی چایی بخوری و نور افتاب هم چشماتو بزنه…

Advertisements