خیلی برام سخته حرف زدن. از وقتی اون پست رو گذاشتم تا الان خیلی نوشتم و با بک اسپیس کشتمشون . وقتی پست رو می‌ذاشتم می‌دونستم که خیلی‌ها ممکنه منو تو یه ریدری  جایی داشته باشن می‌دونستم ممکنه هنوز خونده شم اما فکر می‌کردم دیگه کسی براش مهم نیست مثل من که دیگه برام مهم نیست. هنوز برام سخته دیدن آدمایی که اهمیت می‌دن فرقی نمیکنه  به چی باشه . روال عادی زندگی رو طی کردن به نظرم خیلی سخت می‌اد. فکر می‌کنم اگه من نمی‌تونم هیچ کس نمیتونه.  اتفاقا رفتم چندتا وبلاگ هم خوندم آدما از زندگیشون نوشته بودن از یه روز خاص از مسافرت از رابطه هاشون. منم با خودم حرف می‌زنم بلند بلند تو خیابون یه موقع‌هایی با تو حرف می‌زنم از این که بعد رفتنت چقدر تموم شدم باهات حرف می‌زنم. می‌ترسم که نبخشیده باشیم نبخشیده باشیم که خسته شده بودم که ترسیده بودم که ترجیح می‌دادم بمیرم که تحمل دیدن اون وضع رو نداشتم که گاهی بلند بلند گریه می‌کردم و تو می‌فهمیدی. می‌دونم که حقش نبود این جوری تموم شه این جوری با این حسرت توی دل . یک عکسی ازت داشتم که خوابیدی رو تخت عینکتو زده بودی داشتیم دُنگی می‌دیدیم یه لبخندی زدی که خیلی قشنگه نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم کاش همیشه همون روز مدام برامون تکرار می‌شد.گوشیم رو دزدیدن انقدر احمقم که عکسا رو جایی ذخیره نکرده بودم همش تو گوشیم بود گوشی که رمز نداره یعنی الان کسی که گوشیم دستشه می‌دونه که اون عکس همه دنیای من بود؟

Advertisements