ساعت 11 خوابیدم و 3 بلند شدم با اینکه خیلی خسته بودم موقع خواب و فک می‌کردم این دفعه دیگه تا خود صبح می‌خوابم و فردا زندگی ادم‌وار اما نشد، نمی‌شه مثل هزار شب دیگه‌ی مثل این. یه دوره کوتاهی که سر کار رفتم درست شده بود اما راضی هم نبودم. یه جور زندگی ماشینطور داشتم صب می‌رفتم سر کار بعد از ظهر برمی‌گشتم و یکم نت شام و یهو شده بود 10 11 و من عین مرغ می‌گرفتم می‌خوابیدم تا 7 صبح فرداش.

الان فکر می‌کنم باید تسلیم این عادت شب بیداری بشم گرچه وقتایی که کاری دارم که باید بیرون انجام بدم اذیت می‌شم اما بیشتر وقتامو خونه‌ام و شبا آرامشم بیشتره. کارام هم کمتر و ترس‌هام هم مسخره‌تر به نظر میان انگار که ساعت برنارد دارم و همه رو خوابوندم و حالا وقت دارم به همه کارام برسم. یکی از مشکلاتم اینه که فکر می‌کنم اطرافیانم اذیت می‌شن ازاین سیستمم. وقتی زنگ می‌زنن و جواب نمی‌دم یا اس‌ام‌اسی رو با کلی تاخیر جواب می‌دم از این که فکر کنن که ادمیم که کل روز خوابه و هیچ کاری باس انجام دادن نداره حرصی می‌شم. این که فکر کنن روزا که خوابه و شبا هم لابد تا صبح اینترنتِ و فیلم می‌بینه. نه که اینطور نباشه اصلا ولی خب اگه صبح زود هم پاشم بازم جز نت وفیلم و اینجور کارا چه کار دیگه‌ای قراره بکنم؟ فعلن هم قید کار رو برای شش ماه زدم تجربه کار کارمندی تجریه خوشایندی باسم نبود به جز دو هفته‌ای که جای منشیمون هم کار می‌کردم و صدام رو موقع تلفن جواب دادن نازک می‌کردم یا موقع چایی خوردن می‌شستم پرونده‌ها رو می‌خوندم. موقع خوندنشون از اون همه احساسی که درگیرشون می‌شدم لذت می‌بردم حس ترس از این که لو برم حس عصبانیت از مشکلات مردم حس شگفتی از این که یه سری ادم چه کارهایی رو می‌تونن انجام بدم و چه صدماتی رو می‌تونن به خود و اطرافیانشون بزنن چه خانواده‌ها و مشکلاتی وجود دارن و چه شفل سختی مشاوره دارن. از این که یه مشاور نیستم و مجبور نیستم که جاج نکنم خوشحال بودم یه موقع‌هایی دلم می‌خواست خودکار رنگی بردارم و جلوی نت‌هایی که مشاورها ودکترها برداشته بودن یا نامه‌ها و هرچیزی که به پرونده‌ها وصل بودن نظرمو بنویسم. سخت بود اما وقتایی که یهو خود کسی که مراجعه کرده بود و منتظر بود مشکلش رو باهام درمیون می‌زاشت و منم می‌شستم باهاش گریه می‌کردم یا انقد فکرم مشغولش می‌شد که تا چندروز پاهامو از زور ناراحتی حس نمی‌کردم حسم شبیه حسی می‌شد که بیمارستان داشتم و مردمی که تسلیم بیماری و نکبت شده بودن رو هر روز می‌دیدم. نفسم می‌گرفت. کار کارمندی و انجام یه سری وظایف و کارای مسخره‌ای که همیشه بهشون خندیده بودم هم خسته و عصبیم می‌کرد و این که دربرابر این کارها که واقعن سخت هم نبودن اما خیلی انرژی ازم می‌‎گرفتن حقوق کمی دریافت کنم که خیلی کم دردی ازم دوا کنه هم دلیل اصلی بیرون اومدنم بود. از این اخلاق خودم خوشم میاد از این که گرفتار نمیکنم خودمو شاید چون مسئولیتی هم در قبال کسی ندارم حتی در برابر خودم منظورم خرج و مخارجه. اما می‌دونم که حداقل تا وقتی که مجبور نباشم زندگیم رو دست خودم بگیرم تن به کاری که دوستشون ندارم نمی‌دم فکر می‎‌کنم به زودی یه کار پاره‌وقت دوست‌داشتنی پیدا می‌کنم. حسش می‎‎کنم که داره بهم نزدیک می‌شه شایدم یه کار پروژه‌ای که شبای طولانیم رو پر کنه.

یه عمر اینجا ننوشتم. این مدت چندتا وبلاگ دیگه شبایی که بی‌خوابی به سرم زده بود زدم و الان حتی ادرسشون هم یادم نمیاد، فکر می‌کردم باید وبلاگی داشته باشم که اسم مناسبتری داشته باشه حداقل اما هیچ جا اینجا نشد وبلاگ یواشکی داشتن حس خوبی بهم نمی‌داد. می‌خوام برگردم و بنویسم دوباره. بعد یک و سال نیمی که به نظرم هزارسال میاد برگشتن به اینجا حس خوبی داره یادم رفته بود که چقد هدرم رو دوس دارم و این که وبلاگم سفیده رو…

این وسط یه اتفاق جالبی افتاد وقتی داشتم این پست رو می‌نوشتم صدای خش خش اومد، می‌دونستم از سر شب یه حس ترسی داشتم مطمئن بودم که سوسک تو اتاقه دیدنش بیشتر خیالم رو راحت کرد تا بترسوندم اما الان از فکر این که یه سوسک رو تختم بوده یه جوریم. بابامو بیدار کردم که بکشدش نصف شبی همه خانواده بیدار بودیم و دنبال سوسکه. الان احساس می‌کنم یکی دیگه هم تو اتاق هست چه موجود نفرت‌انگیزیه کدوم تکامل عنی باعث شده سوسک به وجود بیاد اخه؟

این چندوقته حتی خوشحال بودن انرژی زیادی از من گرفته. معمولی بودن. این که بشینم یه فیلم رو ببینم بدون این که مدام ذهنم حول اتفاقایی که این مدت افتاده پرسه بزنه و مدام و مدام سعی کنم ذهنم رو فریب بدم و بکشونمش پای فیلم که تمرکز کن، بشین این فیلم لعنتی رو ببین. احساس می‌کنم هیچی انرژی ندارم دیگه. نه این که فقد روحم خسته باشه یه جسم خسته هم دارم انگار خستگی روحی ته‌نشین شده تو کل بدنم از پاهام شروع کرده و همین جوری داره میاد سمت بالا. امروز یه مسیر خیلی کوتاه رو پیاده می‌رفتم و سایه هم بود و موزیک خوب هم گوش می‌دادم و اگه خودم بودم دوس داشتم این مسیر تا خود صبح طول بکشه اما چیزی که اون لحظه می‌خواستم یه ماشین یه تاکسی کوفتی بود که همین چندقدم رو برسوندم. احساس درگیری شدید با خودم داشتم، حس این که کاش این من مثل لباس بود می‌شد درش بیاری بندازیش یه گوشه‌ای و فرار کنی، یکی دیگه شی اصلا. این که حتی می‌شد بری و دیگه نگاه نکنی پشت سرت رو. نه که نگاه نکنی، حتی فکر این که می‌تونی برگردی و نگاه کنی هم نکنی. امروز “اینجا بدون من” دیدیم فیلم با این که مصنوعی بود موضوع جالبی داشت، این که یه خانواده چه جوری به فنا رفته بودن سر یه مشکل جسمی یکی از اعضا. حالا شاید یکی بیاد بگه موضوع فقد اون مشکل جسمانی نبود و فلان بوده و بیسار بود اما به نظر من مشکل همون بود. همین که یکی از اعضای خانواده یهو از مسیر نرمال بودن و سلامت بودن خارج می‌شه و تو هیچ کاری نمی‌تونی براش بکنی. تمام حالت‌های “احسان” فیلم رو درک می‌کردم. تمام ناآرامی‌هاش رو. این که گیر افتاده و کاریم نمی‌شه کرد. جایی هم نمی‌شه رفت. حتی اگه بلیط رو هم بخری تصمیم رو هم بگیری باز نمی‌تونی بری. گیر کردی جایی هم اگر داشته باشی بری ذهنت رو دیگه نمی‌تونی ببری. نمی‌تونی خارجش کنی از وضعیت. شاید فقط گاهی بتونی یه ساعتایی رو نفس بکشی، به اندازه یه سینما رفتن شاید…
به نظرم یه اتفاقایی برای یه سری ادما می‌افته که درک نشدنیه. ممکنه بشنوی متاثر بشی، غمگین بشی و فکر کنی وای چه وضعی دارن ممکنه دلت بسوزه حتی اما درک نکردی و مساله حتی اینم نیست. اینه که درکم کنی کاری نمی‌شه کرد. این که هیچ ادمی با هیچ قدرتی نمی‌تونه هیچ کاری بکنه. باید بپذیری زندگی‌ایه که داغون شده. زندگی‌ای که فنا شده. خیلیا می‌گن که وضع اینجور نمی‌مونه و ثابت نمی‌مونه و این حرفا اما به نظر من همه اینا چرت‌وپرته. ثابت هم نمونه بالاخره یه روزی این وضع، این وضع تحمل نشدنی بوده، وضعی که انگار یکی جلوی نفست رو گرفته و خواسته تو اون حال باسش بدویی. یه روزی این وضع بوده. یه روزی این همه به فنا رفتی. چیزایی دیدی که برای تحمل کردنشون مجبور شدی هر دفعه یه قسمتی از جونت رو از تحمل و ظرفیت و جوونیت رو بزاری. یه روز به خودت اومدی و دیدی تو شناسنامه‌ت نوشته 22 اما تو جای یه ادم 60 ساله تحمل کردی، جای یه ادم میانسال موقعیت‌هایی که فکرش رو هم نمی‌کردی یه زمان برات به وجود بیاد مدیریت کردی و اندازه یه ادم پیر خسته از زندگی‌یی. حالا همه چی هم درست شه یه روزی، معجزه شه اصلا یهو باز این خستگی این عصبانیت این ظرفیت پر رو مجبوری دیگه تا اخر عمر دنبال خودت بکشی. خلاصی ازش ممکن نیست، توضیحش حتی ممکن نیست …

That can be pretty horrible, you know?

a child taking care of a parent.  nothing worse than a kid playing parents…

to a father or mother…

it’s unnatural. it reverses of the order of things, it’s like… kind of death…

In treatment s01e15

از انقلاب بدم می‌اد از خیابونای شلوغ بدم می‌اد از این که از این کتاب‌فروشی به اون یکی بگردم دنبال کتابی که گیر نمی‌آد و حتی یه ذره دلم نمی‌خواد بخونمش بدم می‌اد. وایساده بودم روبه‌رو در مترو خودم رو می‌دیدم تو شیشه‌ش خوشم اومده بود از تیپم، هی کج می‌شدم خودم رو نگاه می‌کردم. گردن کج، بدن کج. ادما کج که می‌شن خوشگل‌ترن. نگاه کنید 90 درصد عکسا کجه. کج م‌یشدم و حال می‌کردم با مانتوئه که عین لباس حاملگیه. از یه آقای دست فروش تو انقلاب که داشت کتاباشو تند تند جم می‌کرد جین ایر خریده بودم. نمی‌دونم چرا تا حالا نخوندمش. همیشه تعجب می‌کنم از این که جین ایر نخوندم، گفتم چند آقا گفت 5 تومن گفتم 2 تومن بعد خنده‌م گرفت. اقاهه گفت دو نیم بده برو اولین بار بود چونه می‌زدم، نچسبید. کاش همون 5 تومن می‌دادم. کتابش کهنه‌س ورقش زدم هی انگار سیخونک می‌زدن بم برم دستم رو بشورم. حجمش زیاده یکی از کتابای این ترمم تقریبن همون حجم رو داره. حساب کردم این چندروز طول می‌کشه خوندنش اون چند روز طول می‌کشه فهمیدنش. هندزفیری تو گوشم بود ایپاد تو دستم جیب نداشتم گذاشتم رو hurt هی بخونه. کیفم خیلی سنگین بود. خوردم به آقای مترو اینایی که تو ایستگاها وایسادن باس خودشون گفتم اخ ببخشید گفت عب نداره. دردش اومد کیفم خیلی سنگین بود دوباره گفتم ببخشید و چشمام پر اشک شد ندید اقاهه. دوییدم رو پله برقیا زنگ زده بودم قبلش مامانم پرسیده بودم چه خبر. وقت دکتر داشت. فکر می‌کردم الان دکتره گفته همه چی اوکیه همه چی داره خوب پیش میره داری خوب میشی داری بهتر میشی از بس که امیدوار و احمقم. مامانم صداش غم داشت بیماریش عود کرده شاید بستری شه بیمارستان دکتر گفته نفست سخت بالا اومد سریع خودت رو برسون بیمارستان، ترسیده بود. گفتم زر زده بابا خیلی بهتری گفت خیلی بی‌ادب شدیا با لحن شاکی گفتم قربونت برم و خندیدم گفتم سرچ کردم نوشته بود بعد عمل طبیعیه عود کردن بعدش بهبودی سرعت می‌گیره زر می‌زدم . گفت بیا خونه با هم ناهار بخوریم می‌ترسه تنها چیزی بخوره. چندروزه نفس من هم سخت بالا می‌اد. دکتره گفته بود باس شما فشار عصبیه هی پرسیده بود عصبی شدی عصبی شدی عصبی شده بودم؟ نمی‌دونم نمی‌فهمم عصبی که می‌شم. سر نفت دیدم دارم اشتباه می‌رم نفهمیده بودم کی از روی پل رد شدم با اون کیف سنگین دوباره برگشتم سمت ایستگاه سمت خطیا…

داستان کتاب خیلی تلخ بود. خیلی تلخ. انقد که دلم خواست بشینم تا خود صب براشون، برای همه شخصیت‌هاش گریه کنم. نمی‌دونم چرا همه چی انقد تلخه مهربونی‌ و اتحادی که تو خونه هست تلخه، آرامشه تلخه حتی به کتاب هم که پناه می‌برم تلخه. تلخ خوب مثل قطره فلج اطفال.
یه چیزی که این روزا خیلی حالم رو خوب می‌کنه آشپزخونه‌س. تو آشپزخونه که هستم خودم یادم می‌ره انگار همه مغزم پاک می‌شه و یه لیست توش ظاهر می‌شه زمین رو بشور، ظرف‌ها رو بشور لباسا رو بنداز تو ماشین، غذا بپز، دستمال بکش و هزار تا کار ریز و درشت. یه بار که کوزت وار افتادم به جون کفِش و داشتم حسابی می‌سابیدمش یه قطره خون چکید روی سرامیکای سفید. خون دماغ شده بودم بعد داستانش پشت سرش اومد دختر تنهایی که جز یه مادر مریض تو این دنیا کسی رو نداره رنگ پریده‌س همیشه یه پیرن سفید می‌پوشه بلند تا روی زانوهاش با اون پاهای لاغرش و موهایی که وقت نمی‌کنه شونه‌شون کنه. خونه مردم کار می‌کنه که خرج مادرش رو بده خودش هم علائمی از بیماری مادرش(خون دماغ شدن لابد) رو داره اما به روی خودش نمی‌اره. زمینای کثیف رو می‌سابه و تو لیوانای شیشه‌ای زشت قهوه‌های بدمزه می‌خوره تکیه می‌ده به دیوار و برای خودش و سرنوشتش که هیچی نی جز فقر و مریضی گریه می‌کنه. بعضی وقتا مادر جوون و بی‌حالیم که بیماری وسواس داره می‌افته به جون لک روی کاشی‌ها و سرامیکا گریه می‌کنه وقتی لک رو که برای خود کاشیه نمی‌تونه پاک کنه دوتا بچه داره بچه‌هاشو انقد می‌شوره هی کوچیک می‌شن هر روز کوچیک‌تر و کمرنگ‌تر می‌شن. فقط اینا نیست داستانای خوشم هست.

خاله‌ی مامانم از در اومد تو گفت ای وای ای وای و زد زیر گریه، مامانمم زد زیر گریه. گفت “دیدی چی شدم دیدی به چه روزی افتادم” خاله‌ش گفت “من بمیرم برات پری” من گفتم “وااا خاله چشه صحیح و سالمه که، بیا بشین. مامان چرا این جوری میکنی؟”
مامانم با بغض گفت “بشین خاله” بعد حال شوهرش رو پرسید و اونم گفت که شوهرش الزایمر گرفته و رفته از خونه بیرون یه روز شب داغون اومده و می‌خواسته بره بانک رفته بوده نمی‌دونم کجا و گم شده بوده و اینا. من داشتم چایی می‌ریختم. گفتم “دختراتون چطورن خاله جان؟” گفت” خوبن، بدبختن دیگه.” یه آن دلم خواست بخندم به این پارادوکس جاش لبخند زدم گفتم خدا نکنه این چه حرفیه. چایی تعارف کردم، گفت “قربون دستت برم” دوباره گفتم “خدا نکنه”  برگشتم به مامانم تعارف کنم از یقه باز لباسش باز بخیه‌ها رو دیدم و جا خوردم صد دفعه دیدم و هر دفعه جا خوردم. مامانم گفت “شکلات بیار برای خاله با شکلات بخوره.” خاله گفت “قند دارم.” مامان گفت “خرما بیار.” خرما اوردم، میوه گذاشتم، نشستم کنارش. گفتم “خودتون چطورین خوبین؟” گفت “چه خوبی؟ بدبختم دیگه”. می‌خواستم بگم منم به جاش گفتم “این حرفا چیه.” گفت “هستم دیگه.” می‌خواستم بگم چَشم. جاش هیچی نگفتم. گفت “بهتری پری جان چشمات خیلی بهتر شده.” مامانم با لحن خسته گفت “چه می‌دونم چی بگم.” گفتم “خیلی بهتر شده” و یه جوری به مامانم نگاه کردم که ینی ادا خیلی بهتر شدن رو دربیار دیگه پیرزن رو خون به جیگر کردی. نگرفت چی می‌گم گفت “پاشو کیک بیار برای خاله.” خاله گفت “بزار بشین یه دیقه. خسته شد.” مامان گفت “از صب داره پذیرایی می‌کنه همه کارا رو می‌کنن دوتایی. گفتم کارگر بگیرم درست حسابی بیاد یکم تمیز کنه خونه زندگی رو.” که ینی همه کارا رو درست حسابی نمی‌کنن. خندیدم گفتم “نمی‌خواد کارگر بگیری خودمون درست حسابی کار می‌کنیم از این به بعد” خاله‌ش گفت “دیگه چی کار کنن زندگیت مثل گله که” و کیک رو از دست من گرفت کیک خونگی بود همسایه‌مون فرستاده بود. گفت شوهرش عمل کرده چشماشو چند ماه پیش مامان گفت “وا چرا نگفتید می‌اومدم ملاقاتش” خاله‌ش توضیح داد که حتی به بچه‌هاشم نگفته بوده شوهرش و به اینم نگفته بوده و رفته عمل کرده اومده. بیمارستان پرسیدن کس و کار ندارین؟ گفته نه ندارم. گفت “خون به جیگرم کرده پری یه روضه نمی‌تونم برم بشینم. بهش میگم بزار با بچه‌های برادرت برم یه مشهد زیارت. فحش رو می‌کشونه به خدا و پیغمبر.” اشکشو پاک کرد گفتم “ثوابشو می‌بری خاله جان گریه نکن، دوست نداره دیگه نرو.” دلم می‌خواست بگم بکشش خب. گفت “دلم می‌خواد اخر عمری برم روضه برم زیارت فردا بمیرم اون دنیا جواب خدا رو چی بدم؟” فک کردم به خداش که با این همه بدبختی که بهش داده اون دنیا می‌خواد بپرسه چرا روضه نرفتی یاد مامان بزرگ خودم افتادم که هیچ تو قید و بند این چیزا نبود. مامانم گفت “سخت نگیر دیگه دوست نداره، نرو. دخترا چه طورن؟ زنگ زده بودن یکی دوبار بیمارستان بودیم، پیغام گذاشته بودن. گفتم بعدن شمارشون رو بگیرن بچه‌ها بگن اومدم خونه.” خاله‌ش گفت “اونا هم بدبختن دیگه…” فک کردم تو این خونه الان همه بدبختن حتی اونا که نیستن

من که نشستم دختر تو تاکسی بود. نشستم عقب. من و اون عقب نشسته بودیم و یه پسری هم جلو نشسته بود. اقای راننده صدای ضبطشو زیاد کرد، اقای خواننده گفت من برات ترانه می‌گم که بدونی باهاتم، دختره سرش رو برد عقب، موهاش لخت بود، شالش افتاده بود، فرقشو کج باز کرده بود یه سنجاق رنگی زده بود یه سمتش. گفت 87 نگاش کردم گفت 85 یه جور خوبی خندید. داشت ثانیه‌های چراغ قرمز رو می‌شمرد یکم بعدش داشت می‌خوند من عشقت رو به همه دنیا نمی‌دم و بیرون رو نگاه می‌کرد بعد برگشت از شیشه‌ی سمت من شروع کرد بیرون رو نگاه کردن. یکم خم شد طرفم، بهش لبخند زدم جای لبخند خندید سنجاقش شل شده بود گفت 128 رو دیدم اقای راننده گفت پ همین وره دیگه دختره گفت 108 رو می‌خوام؛ به من گفت. بعد از آقای راننده پرسید چقد تقدیمش کنه من گفتم 108 رد شد آقای راننده زد کنار دختره گفت ئه مرسی می خواست پیاده شه پیاده شدم دوباره گفت مرسی نگاه کردم که داشت می‌دویید که برسه به 108. دلم براش تنگ شد.

یه زمان مربی مهدکودک بودم جایی که بچه‌های 6 ماه الا یک سال رو نگه می‌دارن، از این بچه‌هایی که می‌افتن زمین می‌خندن، سرشون می‌خوره به در و دیوار یکم نگات می‌کنن می‌خندن، اب دهنشون همین جور روونه. بعد هی الکی ذوق می‌کردن دست می‌زنن، توپول بودن. دندون نداشتن یا یکی دوتا کوچولو داشتن. بعد من می‌شستم اینا رو نگاه می‌کردم تا وقتی ساعت کارم تموم شه و مادراشون بیان. از من تشکر می‌کردن و بچه رو می‌گرفتن از دستم می‌گفتن چه طوری قلی مامان؟ خاله رو که اذیت نکردی؟ بعد بچه غش می‌کرد از خنده. من لبخند می‌زدم لبخند تخمی و مامانش می‌گفت ای جان و لب و لوچه بچه‌هه رو پاک می‌کرد و می‌رفتن. می‌اومدم خونه زیر کتری رو روشن می‌کردم باس چایی. می‌اومدم با لباس پهن می‌شدم رو کاناپه نیم ساعت بعد تی‌وی روشن می‌کردم کانالا رو جابه‌جا می‌کردم، بلند می‌شدم لباسم رو عوض می‌کردم، چایی دم می‌کردم تلخ بدون قند می‌خوردم. دوباره می‌شستم رو کاناپه کانالا رو عوض می‌کردم. نگاه می‌کردم به ساعت بلند می‌شدم یه املتی چیزی درست می‌کردم می‌خوردم می‌رفتم می‌خوابیدم تا فردا صبحش

ARCHIVE

Blog Stats

  • 33,845 hits
%d bloggers like this: