You are currently browsing the tag archive for the ‘شب‌بیداری’ tag.

چندوقتیه که یه جور غمگینی خوبی کشف کردم. جمله‌م چقد غلطه منظورم اینه که کاملن ارادی خودم رو مبتلا به یه غم نرمی می‌کنم. می‌شینم به یاسمین لوی گوش دادن؛ ساعت‌ها. یه وقتایی هست چندساعت یه آهنگش مدام تکرار می‌شه و منم غمگین نرمم. برای اولین بار تو زندگیم که انقد از غمگین بودن لذت می‌برم نمی‌دونم چرا قبلتر کشف نکردم این حالت رو، فک کنم بالاخره بعد سال‌ها حس کردم که آدم مبتلا به غم هم بشه بد نیست. الان که فکرش رو می‌کنم تو زندگیم هیچ وقت غمگین نشده بودم من عصبانی بودم یا ناامید بودم یا لمس و بی‌حس بودم ولی غمگین نبودم. من همیشه استرس داشتم. اگر اتفاق بدی می‌افتاده یا هر چیزی که باید غمگین می‌شدم انقدر حس‌های دیگه قوی‌تر از غم ظاهر می‌شدن که اصلا غمگین بودن رو درک نمی‌کردم.
الان ساعت‌ها می‌شینم یاسمین لوی گوش میدم عرق نعنای تلخ؛ شربت آلبالو یا چایی می‌خورم و غمگین می‌شم حتی یه موقع‌هایی اشک می‌ریزم باهاش با این که نمی‌فهمم چی می‌گه. از روی اسم اهنگش سعی می‌کنم کل لیریکش رو بسازم تو ذهنم و غرق شم تو این حس خوب. حالا شایدم غم نباشه اسمش اما یه جوریه که دل آدم فشرده می‌شه و همه استرس‌ها دور می‌شه و خودتی و خودت. فک می‌کنم چقد خوب می‌شه ذهنم یاد بگیره این غمگین شدن رو برای چیزای واقعی‌تر اتفاقات واقعی‌تر و کمتر عصبانی و کلافه و بی‌منطق بشه، کمتر دچار استرس بشه، کمتر بترسه. بذاره غم بیاد بشینه، ته‌نشین بشه، اروم کنه و بره.

کاش یه دکمه‌ای بود آدم می‌زد و هرچی حس منفی بود تبدیل به غم می‌شد.

ARCHIVE

Blog Stats

  • 33,796 hits